اسكندر بيگ تركمان

184

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

در بيضه بسوخت پيكرم را * نگذاشت كه بال و پر برآرم بگذار كه دست دل بگيرم * زين وادى پر خطر بر آرم در دلش بود كه يك چند برآيد با ما * غمزه تعليم سخن كرد و پشيمانش كرد مولانا فهمى كهنه شاعر سخنور بعد از مولانا محتشم در كاشان دم از يكتائى ميزد و از ساير امراء متعزز و ممتاز قولش نزد همگان حجت و با برك و ساز و اين قصيده كه جهت وزير اصفهان گفته بسيار خوش اداست : بيت كلاه زنگوله مهر بر سر صبح است * بعهد خواجه بكرات كرده است بشير از غزلهاى عاشقانه‌اش اين چند بيت مشهور است : بيت بر همچو منى جلوه گريهاى تو حيف است * بگذار مرا تا بتمناى تو ميرم تو بر كس بگذرى كش رخنه در جان نيندازى * من از حيرت نميدانم كه زخمى خورده‌ام يا نه بيت اى غير من از تو عالمى شاد * با من دارى كه بامنت باد مولانا حاتم كاشى شاعرى شيرين گوى بوده مولانا بسيار سبز چهره و سياه لون واقع شده بود ظرفاء كاشان طعن هندوئى بر او ميزدند و در حضور او سخن از هندوستان ميگفتند و مزاج او از اين ظرافت بهم ميآمد وقتى چاقشورى سياه پوشيده بود يكى از خوش طبعان گفته بودند كه ملامگر پاچهء تنبانرا ورماليدهء جناب مولوى هميشه مورد اين ظرافت بود در شيوهء غزل بيبدل بود و اين چند بيت از اوست : بيت بر گريه‌هاى مستى من شب سبوى مى * خنديد آنقدر كه شكم بر زمين نهاد بيت فتادم از نظر هر كه بود در عالم * هنوز چشم بد انديش در قفاى من است بيت بىپاره جگر نرود آه من بچرخ * زين لعل پاره‌ها طبق آسمان پر است بيت بمحشر گر بپرسندت كه حاتم را چرا كشتى * سرت گردم چه خواهى گفت تا من هم همان گويم